همینجا،
از همین فاصله هم
می توانم كرم شبتاب روزهای خود باشم.
دیگر پی ام نگرد.
من از تبار همین راه های بی انجامم
راهت نمیدهند تو را به این راه
اینجا برای تو چیزی نیست
برای من هم
همین مانده در کفِ دست
مُشتی پَرو این قیچی.

در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی
پ.ن اسفندگان ات مبارك ... روز زمین و زن ... روز مهرورزی و عشق پاك !

در تفاسیر گفته اند: مصیبت به هرآنچه گفته می شود كه اصابت می كند بر انسان. سَوای نحوست و تقدس آن! همان كه در میانه ی راه زندگی بر من فرود آمده بود ( همان مصیبتی كه نمی شناختمش و درون همان كلمات بود). سر برداشتم و گیج و مبهوت از خواب هزار ساله ی كهفم چشم گشودم و ماندم كه «به كجا می روم؟» چه سؤال ابلهانه ای! هر كسی می رود، لابد می داند به كجا. ترس از «مكان» هنگامی لگام می گسلد كه گم باشی از «كجا؟». چنگ می زدم به هر چیز كه «حقیقت» می خواندنش، مثل چنگ زدن نابینایی به نور، به هر چه از ذهنم می گذشت. تا مگر اندكی روشنایی بتابانم به مقصدی كه پنهان بود. اینجا بود كه دریافتم در جهان صداهایی هست. صداهایی كه تو را می خوانند به مقصدی ناپیدا. صداهایی كه پنهانند در سكوت . همان سكوت هول انگیز ِ ساعت امتحان انشا، در لحظه های گشودگی ذهن به الهام ماورا ... صدای جادویی ِ اتفاقی كه آنوقت ها جنس آن را نمی شناختم. گوش فرا میدادم و پاسخی نبود به تشنگی كاغذ و فكر خالیم از افكار...

بعد ها ولی، جهان چنان پیچیده شد در خودش كه جایی برای تجربه ی معلق بودن نماند. حتی پنجره ای نماند كه شكستن میله هاش بهانه ای شود برای سركشی. نوشتن شد معجزه ای برای نمایش لكنت حضور. برای نجات از حفره ای كه درونم دهان گشوده بود از جنس «چرا؟» هایی مطلق و همه ی هستی ام را می بلعید در تضاد. چیزی در این اظهار وجود مرا گره می زد به درك این جهان جدید ترسناك و پریشان. و خلق این كلمات ِ نجیب، مرا بیرون می كشید از تنهایی در برابر مصیبتی كه نمی شناختم اما در ذرات فضا معلق بود. بزدلانه می اندیشیدم كه « سرگذشت دردناک ماست تظاهر همیشگی حتی برای کسی که همه چیز باشد برایمان و جریان، جریانِ تلخ تمامیت ماست در متن ها و نوشته ها... ما روایت تلخی از مکاتبیم و انسان هایی همیشه مکتوب... ما به روایت ما دروغ است و ما از چشم قلم کمی راست... » غافل از اینكه مصیبتی كه نمی شناختمش درون همین كلمات بود. كه : «در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود ... تا آنگاه كه کلمه لباس جسم پوشید و در میان ما ساکن شد*» ...
* انجیل-باب یکُم

من نوشتن را در مدرسه یاد گرفتم. در نمره های شرم آور چهارده و دوازده انشا. از معلم های عجیبی كه یكی شوهرش قیصری امین پور بود ولی «قاف ِحرف آخر عشق» را روی تخته ی كلاس ، گستاخی میدانست و دیگری كه هوشنگی مرادی و كرمانی بود ولی تعبیر «مثل خر توی گل گیر كردن» را دور از شان كلاسش می دانست. (نمی دانم . شاید حق داشت. من كه هیچ وقت ندیده بودم خرها چه طور توی گل گیر می كنند.) آن وقت ها نوشتن معنی دلهره ی خوانده نشدن اسمم بود در زنگ های طولانی و منحوس انشا. و صدای خش خش قلم بر كاغذ های امتحان، همیشه در آن سكوت هول انگیز كلاس، صدای جادویی ِ اتفاقی بود كه جنس آن را نمی شناختم. می گفتند كلیشه نباشید و از اندیشه هاتان بنویسید. اما مگر چقدر بود وسعت اندیشه هامان ؟ مایی كه شكستن میله های پنجره به بهانه ی آویزان شدن از طبقه ی سوم همه ی شگفتی مفهوم رهایی بود برایمان...

در مسابقه ی فجر اداره شركت كردیم و كنارمان گذاشتند!
از سر گرفتن همه چیز بدون اعتقاد داشتن به آن ها كار دشواریست

دی شب خواب دیدم كه در دوزخم ... دوزخی كه شبیه هیچ كدام از افسانه های تاریك و وحشت آلود كودكی هایم نبود. رنگارنك بود و پر از گرمای سوختن ... اسپندوار نشسته بودم بر آتش و می سوخت تمام معصیت هایم در مهربانی دوزخی اش . پاك می شدم از لایه لایه ی فلس های چرك آلودی كه انباشته بودم به دور هستی ام. روشنایی اش با نفسم می آمیخت و تاریكی ویرانه های درونم را به شمعی آفتاب گونه می افروخت. گرماش میان گیسوانم جاری می شد و در گوشم سرود «جاودانگی خاك در آغوش آتش» را زمزمه می كرد ...
افسانه ها گاهی دروغند. رسم آن آدمیان كه در بی ارادگی و زمزمه های خواب آلودشان، عظمت خدایی را در ترس دوزخ و جدا ماندگی از آتش، بر سجاده هاشان تسبیح می گویند، رسم غم انگیزیست...
دی شب در خوابم زاده شدم دوباره در میان آتش ... من هنوز به خواب های كوچكم ایمان دارم !
پ.ن. تاریخ كشیده شدن نقاشی : 1372

زمان مرهم نیست. زمان زخم ها را می لیسد و تازه می كند و آنها را دردناك تر از پیش برجای می گذارد...
یادم می آید دختركی بود كه زیر آسمان خانه ی پلاك چهار ، اولین سه چرخه اش را می راند و زندگی برایش خلاصه بود در تمام روز چرخیدن به دور آن چهار دیوار و گلدان های عبوس كه سهم كوچك او بود از جهان...
زمان مرهم نیست. نظاره اش آلوده ات می كند به اوهام. تازگی ها به عكس های توی آلبوم كه زل می زنم، دخترك كودكی هایم یواشكی نفس می كشد روی سه چرخه اش... توی بغل مادربزرگ ... یا كنار حوض ماهی ها! انگار كه یك تكه هوا جا مانده باشد در كالبد لحظه ی مدام اسیر شده در عكس ها ...
بیشتر اگر زل بزنی، درد زخم های بلوغ را هم پیدا می كنی توی همین نفس ها. مثل اینكه به همین دخترك توی عكس گفته باشی یكهو: « هی ! اون پرنده هه رو ! » و او همان جا روی سه چرخه اش سر بچرخاند به آسمان در پی انگشت اشاره ای ناپیدا . و ناگهان تمام جهانش گُر بگیرد از سوزش زخم چنگال های تكامل . و همه ی عمر گیج و گم، در تمام عكس های بعدی بگردد پی پرنده ای كه نیست ... كه نبوده است هرگز ... و یا بوده است و همین طور دارد می رود سمت سیاره ای كه سیاره ی من نیست و لابد زمانش جور دیگری تا می كند با آدم ها و زخم ها !
پ.ن. دخترك توی عكس ساره است به گمانم در سه سالگی

